![]() |
![]() |
|
| "براي آرزوهايي كه مي ميرند سكوتي ميكنم ...سنگين تر از فرياد" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 17:7 توسط هدیه |
|
|
تقدیم به تنها ستاره رو یاهام گل زندگیم حامد
سرمایه ماورائی هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. حرفهایی بی تاب وطاقت فرسا که همچون زبانه های بیقرار آتشند وکلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند. کلماتی که پاره های بودن آدمی اند((اینان همواره در جستجو ی خویشند)) *** دکتر شریعتی *** گاهی وقتا ادم نمی تونه راحت حرف هاشو به اونی که دوسش داره بگه ..... واسه همین می خوام حرفهای دلموو دلتنگی هامو اینجا بنویسم.... واسه اونی کهدوسش دارم و خیلی خیلی واسم عزیزه و بیشتر از اونی که بتونه فکرشو کنه دوسش دارم (اینو فقط من می دونم و خدای مهربونم) *** ((با تمام وجودم دوستت دارم)) ***
اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:0 توسط هدیه |
|
|
سلام بر تو ای اشک شبانۀ من سلام بر تو ای گونه های خیس من و سلام بر تو ای بغضی که هر روز بر گلویم می نشینی و آرام و قراری برایم نگذاشتی . و سلام بر تو که می خواهی ناله های دلم را بشنوی حتی اگر ندانی که من برای رهایی از این دیار پر هیاهو چه بایدم کرد من از سرزمین عشق آمده بودم تا انسان باشم تا پر باشم از نشاط و شعف پر باشم از رویا و عشق عاطفه و صفا نجابت و حیا صداقت و فا ولی آیا می گذارن که همانی باشی که می خواهی باشی ؟ اینها ناخواسته تو را به بیراهه می کشانند آنقدر که حتی مذهب و کیش و خود را به فراموشی می سپاری. ای وای بر من که چه بیرحمم نسبت به چشمان خود آخر چرا باید به خاطر من چندین و چند بار پر از سیلاب اشک شود و یا چرا باید بر گلوی خود فشار بیاورم تا این بغض لعنتی نترکد تا دیگران دل خنک شوند. خدایا تو بگو تا آسمان چشمانم ابری باشد ؟ تا کی داغ گفته های نا مهربانان جگرم را بسوزاند؟ مگر من غیر از یک انسان آزاده چیز دیگری هستم؟ نکند من یک زندانی و اسیر دست غمم و خود نمی دانم ؟ نکند در این زندان محکوم به حبس ابدم؟ خدایااااااااااااااامرا رها کن از این بند اسارت من از طعنه ها به ستوه آمده ام خدایا من در این غربتکده دیگر جایی برای زیستن ندارم وای من مرا چه می شود؟ نه این که مادرم خورشید نبود و پدرم ماه نه این اینکه من زادۀ مهر نبودم و وفا؟ بارالها مرا چه می شود که اینگونه در عذاب حرفها و طعنه ها باید بسوزم؟ خدایا زخم زبان مرا از انسان بودن بدور می دارد تو بگو من چه کنم آخر سوختن و ساختن حد دارد تو که می دانی من دیگر برای سوختن چیزی برایم نمانده مهربان دوبال می خواهم برای پرواز من آرزوی پرواز دارم برای پر کشیدن برای رسیدن به او برای رسیدن به آغوشش برای بوسیدن روی روزهای ندیده اش برای دست در دستان پر مهرش نهادن خدایا من خسته ام من خسته ام خسته خستۀ خسته خسته ترین خسته های عالم مهربانم من او را می خواهم تا برایش دردو دل کنم تا برایش بگویم چه تنهام آخر او تک ستاره رویاهای من است و با تمام وجود او را نیازمندم نه این چهره هایی که در لباس میش و به باطن گرگن ، حامدم حامد خوبم عزیزمهربانم ای گل یاس سپیدخوشبوی من کجایی؟؟ دیدی با رفتنت من تنها شدم دیدی با رفتنت در بدر شدم دیدی دیگه هیچ نگاهی نگاه پر مهر تو نمی شه دلت اومد منو بزاری بری ؟ دلت اومد ؟ خدایا تو اونو ازم گرفتی ؟ تو اونو ازم جدا کردی؟ تو نخواستی پیشم بمونه؟ یا؟ یا من لیاقتش رو نداشتم ؟ یا من باید تنها می موندم؟ یا من ........... من چی؟ نمی دونم اونقدر دلم گرفته که دیگه قاط زدم نمی دونم از چی بگم از کجا بگم با کی حرف بزنم به کی بگم؟ آی ستاره های شب آی کهکشونا آی مهتاب شما که خوب می دونید تو دل من چی می گذره شما که من وقتی روز می شه برای رسیدن به شما تمام لحظه ها رو حساب می کنم خنده داره شب واسه آرامشه اما من شب رو می خوام واسه اشک ریختن واسه اینکه همه خواب باشن و کسی اشکهای منو نبینه واسه اینکه هدفون رو بزارن روی گوشم و یه موزیک غمناک بزارم و تا دلم بخواد بیصدا اشک بریزم واسه اینکه بشینم و با ماه و ستاره درد دل کنم کی تموم میشه من حسرت هیچ چی وتو دنیا ندارم هیچی رو کم ندارم فقط دلم می خواد یکی منو درک کنه یکی احساس منو بفهمه اما انگار همۀ اینایی که دور و برو و گرفتن اندازۀ .........نمی فهمن ای کاش دنیا به آخر می رسید برای من برای دل من برای آرزوهای بر باد رفته من برای غمهای من برای دردهای دل من و برای اشک های مظلومانۀ من اینا همش یه گوشه ای از حسرتهایی که رو دلم مونده اگه بخوام همش رو بگم اونوقت دیگه از خودم جز آه چیزی باقی نمی مونه پس بهتر که لال بمونم و هیچی نگم.
زمزمه های عاشقونه
چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... قلب يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه
گفتگوي ماه و نابينا- نابينا گفت: دوستت دارم،ماه گفت تو كه منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت:اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان كه نمي بينمت عاشق خودت هستم.
يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم باشك بازي مي كردن نوبت به ديوونگي كه رسيد همه را پيدا كرد اما هر چه گشت از عشق خبري نبود فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتند ديدند چشماش كور شده و ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت كه هميشه عشقو همراهي كنه و از اون به بعد ديوونگي شد عصاي عشق!
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد: ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟و مرگ آرام گفت: تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
ميدوني لذت زير بارون بودن چيه؟ اينه كه كسي اشكهات رو نمي بينه
همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی چون اول دنیای خودتو می شکنی مگه من چیم از مُرده کمه ؟ خاطره های لعنتی ! چرا ولم نمی کنین ؟ مث شناسنامه شدم که باطلم نمی کنین یه دل پر از قصه دارم که بی خیال عالمه چشمای سردمو ببین ، مگه چیم از مرده کمه ؟ یه ُمهر باطل بزنین ، رو این شناسنامه برم برای این یه دونه ُمهر ، یه عمره که منتظرم یه عمریه با زنده ها ، مرده گیمو سر می کنم دارم نفس کشیدنو ، دروغی باور می کنم من از صدای نفسام ، دیگه دارم خسته می شم فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته می شم خاطره های لعنتی ، ولم کنین دارم می رم شماها زندگی کنین ، من دیگه باید بمیرم اگر کسی سراغمو از شماها گرفت، بگین اون مث زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:59 توسط هدیه |
|
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
بوسه های نداده بسیار است باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست کو دلم کو دلی که برد و نداد غارتم کرده داد میخواهم دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:57 توسط هدیه |
|
|
می خواهم سرود فریاد سردهم آسمان هم رنگ سرنوشتم به خود گرفته دوست دارم ببارم و سیلاب اشکی جاری کنم قطرات مروارید گون دیدگانم همچون باران بهاری بر دشت لاله بی انتهای دامانت ببارد و سیرابش کند دستت رادر دستمبگیرم و همچون پیامبری که خدای خود را می خواند محبت را از چشمانت گدایی کنم گرمای صدایت مرا از زمین می رهاند و روح زنگار گرفته ام را تا ناکجا اباد می برد آری می خواهم سرود فریاد سردهم اندکی می اندیشم سکوت زیباترین سرود است. هنگامی که هیچکس گوش نوازش به فریاد خسته ات نمی کشد. ***** ما انسانها بی تفکر سخن می گوییم بی هدف گام برمی داریم و بیهوده عاشق می شویم. هر آینه غم را جانشین لبخند می کنیم و هر دم فریاد سر می دهیم دلبستگی های یکدیگر را نادیده می گیریم و خواسته های دیگران را به چه آسانی زیر پا می نهیم. دم از صداقت میزنیم لیک از درون آلوده ایم همه را به زندگی شایق میکنیم اما خود بیهوده زنده ایم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:47 توسط هدیه |
|
|
در يک غروب تلخ خدايا دلم گرفت در شوره زار غربت و غم ها دلم گرفت من در تمام آيينه ها داد می زنم اينجا ميان غربت دنيا دلم گرفت آيينه ها گواه دل خسته ی من اند اي همسفر ببين که چه تنها دلم گرفت وقتي نگاه گرم تو در باورم نشست غمگين چو گشت خاطرم آنجا دلم گرفت ديگر کنار صحبت من گل نمي کنی مي خوانم از نگاه تو اين را دلم گرفت آخر کلام ای يادگار من کی میرسی به داد من اينجا دلم گرفت *** غنچه از خواب پريد و گلی تازه به دنيا آمد خار خنديد و به گل گفت:سلام و جوابی نشنيد ٬ خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتی چند گذشت: گل چه زيبا شده بود دست بی رحمی آمد نزديک٬ گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت.... سلام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:49 توسط هدیه |
|
|
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی خارها هم گل کنند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:18 توسط هدیه |
|
|
وصيت عشق و يا شايد آغاز دوباره زندگي ام آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگاست، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ،و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد. آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد . نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس آهاي عاشقان ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد. وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ، سرطان عشق، دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد . پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق راازوجودم محو شود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط هدیه |
|
|
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........ صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی....... شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین..... ........ ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........ ........چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند..... ........به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل..... ........درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن...... .......چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:39 توسط هدیه |
|
|
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
بگريم؟
آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزولدرد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...
چه خوب است انسان مادامی که از همه کس ناامید است کلبه ی سرخ دلش را با قاب کردن نام او عطرآگین کرده و از لذت همیشگی برخودار گردد به امید بی نیاز مطلق... *** خدایا از تو به تو شکایت دارم خدایا آرزو کردم گفتی صبر داشته باش اون هم تو نگفتی نشونه هایی از صبر نشونم دادی خدایا از ظلم از بی عدالتی از دورویی گفتم سکوت کردی از بی قراری دل خودم گفتم سکوت کردی از اشک چشم بی ریای کودکان یتیم گفتم سکوت کردی ازصدای له شدن گلبرگ گل گفتم سکوت کردی خدایا از غروب خورشید و از دلگیری های خودم گفتم سکوت کردی از سپیدی صبح و طلوع خورشید گفتم سکوت کردی خدایا تا کی سکوت تا کی سکوت.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:59 توسط هدیه |
|
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشق تو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من واسه تو خیلی کمم ....
من واسه تو خیلی کمم ،آره حامدم تو واسه چی در می زنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط هدیه |
|
|
راز عشق در اين است که بيشتر با نگاه حرف بزني ،زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند . اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني ،مثل آن است که پنجره ها را با پرده هاي زيبايي بيارايي و به خانه گرما و جذابيت ببخشي.
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ــ
چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری.... چقدر سخته دلت باز به ديواري تكيه بده كه يكبار زير آوار دروغش همه وجودت له شده، چقدر سخته وقتي پشتت بهشه .دنياي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبوربشي بخندي تا نفهمه هنوز دوسش داري ي ي ي ي ي چقدر سخته منتظر كسي باشي كه هرگز فكر آمدن نيست... مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست... چقدر سخته آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند.. چقدر سخته دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند و اسمت را از خاطره ها پاك.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:8 توسط هدیه |
|
|
خدایا جهنمت فردا است پس چرا امروز می سوزم خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوست داري تو را دوست نمي دارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي یعنی همین....
رسم زندگی اینست یک روزکسی را دوست داری وروز بعد تنهایی به همین سادگی! او رفته است و همه چیزتمام شده است مثل یک میهمانی که به آخر میرسد وتو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:6 توسط هدیه |
|
|
محبوب من امروز به سراغ من آمد ...در حالیکه چهره تند و چشمان آمرانه اش که همیشه حالتی مهاجم داشت معصومتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود .... گفت: دوست من تو را سوگند می دهم که نیاز من به داشتن تو ، که حیات من بدان بسته است تو را در بند من نیارد .......اگر می خواهی برو، اگر می خواهی بمان ........آنچنان که می خواهی باش بر روی این زمین ، در رهگذر تند بادهای آوارگی تنها رشته ای که مرا به جائی بسته بود گسست اگر گفته بودی بمان ، می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی برو ....می دانستم که باید بروم .....اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید برود یا بماند و من اکنون در میان این دو نقیض بیچاره ام کسی که عشق رهایش میکند بودنی ست که نمی داند چگونه باید باشد و چه بی تابی آزار دهنده ای ست بلاتکلیفی میان وجود و عدم آری کسی که با خود نیز نیست .............................چه تنهایی آزار دهنده ای
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:3 توسط هدیه |
|
|
عشق====>سرکاريه ... محبت====>تظاهره ... مهربوني====>مسخرست ... وفا====>مرده ... عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم شده ... مهر====> مدرسه باز ميشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:10 توسط هدیه |
|
|
اي گل عمر من بيا تنگدلم براي تو گر به سرم گذر كني سر فكنم به پاي تو از تو چرا نهان كنم زنده ام از براي تو
**** (((تقدیم به گل زندگیم))) ****
کاش می دونستی چقدردلم بهونه ی تورا میگیره هرروز کاش می دونستی چقدردلم هوای با توبودن کرده کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد بی توبودن گرفته کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهات گرمی نفسهات، مهربونی صدات تنگ شده کاش می دونستی چقدردلواپس توام کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام وچقدربه حضورسبزت محتاجم وهمیشه ازخودم می پرسم این همه که من به توفکرمی کنی،توهم به من فکرمی کنی؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:47 توسط هدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نام:هدیه
معروف به: تنهاو بی کس تولد22/01/1383 محکوم به حبس ابد در زندان تنهایی به جرم عاشقی پیشه ام:عاشقی سلام به همه دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن می کنن.من این وبلاگ و برای عزیزی ساختمش که خیلی خیلی واسم عزیز بود اما رفت ومن و با غم دوریش تنها گذاشت با تاریخ امروز(23/05/1386) درست یک سالو یک ماه و نه روز می شه که ندیدمش هر جا که هست سلامت باشه. |
| پیوندهای روزانه |
|
تصاویر زیبا از خوانندگان آموزشی غریبه هدیه و محسن جدایی از عشق (ندا جون) دانلود بت پرست *** آوای دلتنگی *** آوای دلتنگی بهار جون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|